+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
آنكه مراعاشق كرددلم بود
ولی
آنكه مراعاشق خواست وعاشق نگاه داشت
معشوقم بود
چون دلي كه مراعاشق كرده بود ديگر دراختيارمن نبود
صاحبي داشت صاحب دلم معشوقم بود وصاحب اختيار آن
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است
عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است
عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است
عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست
بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
بگو بخند عرضونیشه سرهمچی مهمونیشه
رفاقت های سری ازین به بعد جون جونیشه
تقدیم به مهتاب عزیزم
یکی یکی والایکی تو همه خوشگل ها تناه تویی
میخواهم عکس چشات را بکشم یکی یکی
میخواهم عکس چشات را قاب بگیرم یکی یکی
والا یکی تو همه خوشگل ها تنها تویی
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم
حقيقــت ساده لوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند
،
وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهایش را در آورد
. دروغ حیله گــر
لباسهاي او را پوشيد و رفت .
از آن روز هميشه حقیقت عــــريان و زشت
است ،
اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان میشود.

+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
ولی واسه من زندگی هیچ حسی نداره
حتی یه حس غریب
تو زندگی من فقط قارچهای غربت روییدند

+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
می گذارم بروی ... می گذارم بگذری از کنار خاطره ها
سنگ می شوم و تصویر گذشتن تو را با تبسم های تلخ می شویم
می گذارم بروی و بغض هایم را کنج قلبم پنهان می کنم
دلتنگی هایم را می کشم و می گذارم لحظه ها تو را با خود ببرند
دیگر از آن احساس تهی چیزی نمانده که خاطراتم را لبریز کند
دیگر تمام ثانیه هایی که برای تو می تپند کسالت آور شده اند
دیگر به شیشه های این خاطره سنگ می زنم
می گذارم باد ,خاکستر یاد تو را به دور دست های فراموشی ببرد
می گذارم این امید های کامل بپوسد
و از شاخه های خشکیده قلبم بیفتد
و تو را به سرزمین پرت جدایی تبعید می کنم
جایی که هیچ حسی از تو قلبم را به تپش وا ندارد
چشم هایم را می بندم تا هیچ نشانه ای از تو مرا در زمان منجمد نکند
می گذارم بروی ..... می گذارم بگذری از من
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
هنوزم این دل تنها تو و عشقت تو رو میخواد بی قراره
از نبودت میزنه اسمتو فریاد
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
ای کجایی که دلم برات تنگ شده
شاید هم تو قلبت از سنگ شده
دل من تنگ برات طاقت دوری نداره
چقدر داد زدم هیچکی صدام نداره
عاشقت گشته ام و کشته ی رویت شده ام
صورت ماهت که دیدم زودی بیهوش شدم
من تو را دوست دارم ای رفیق ساده دل
باور نمی کنی بپرس از دوستان اهل دل
کاش می شد که مرا باور کنی
من بشینم جنب تو حرفها آغاز کنی
عشق تو مرا برده از هوش و برم
که نتوانم تو را درخواب هم از یادم بببرم
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط مهتاب
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط مهتاب
|